|
داشتم مثل بچه آدم (تقریبا) زندگی می کردم که یکی اومد تو زندگیم منم گوش هام دراز شد اونقدر که الان حس می کنم هم قدم شده باشه ... اما ... اما الان که تازه به بی پولیش رسیدم می فهمم چه قلتی کردم ...
+ نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
زندگی من و زندگی تویی که این مطلب رو می خونی یک سواله. اما جوابی در بیرونش وجود نداره. جوابش خودشه. زندگی می کنیم چون زنده هستیم. در هر جایگاهی که هستیم. با هر ثروت مادی یا معنوی که داریم و با هر فهم و شعوری که داریم و با همه خوش قلبی ها و بد قلبی هایی که می کنیم. امیدوارم که در آرامش زندگی کنیم. در هر جا که هستیم. در شهر ... در آبادی ... در بیابان یا در طبقه آخر یک آسمونخراش ... همه در یک کره کوچک از یک کهکشان کوچک درآغوش یک خدای بزرگ.
+ نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
این روزها اینقدر مشغول زندگی کردن یا به قول شاعر " گاز زدن به سیب زندگی" هستم که وقت خونه تکونی این آلونک که قدمتش به اندازه یک لحظه از تنهاییهام هست رو ندارم. اما از این موضوع دلگیر نیستم چون راز دلم رو می تونم هر شب توی گوشهای کسی زمزمه کنم که با نگاهش می تونه جوابم رو بده. فکر می کنم که از سال اول دبیرستان بود که سعی کردم تا توی خیال خودم یک زندگی بسازم. کار سختی نبود چون بعد از مدتی اینقدر حرفه ایی شدم که می تونستم با باز کردن کتاب درسی ام و نگاه به اون بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنم (حتی معلمی که می خواد همش زیر زیرکی همه بچه ها رو کنترل کنه!) به دنیاهای خودم سفر کنم ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
... می خوام بهش بگم دوست دارم تصویرش رو پشت پلکم حک کنم تا توی بیداری با هر پلکی که می زنم ببینمش و هر وقت بخواب می رم ... تنها تصویر اون جلوی چشمم باشه ... + نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
دو تا مطلب مهم هست که باید به خوانندگان عزیزم بگم : ۱- توی بخش معرفی خودم با این جملات شروع کردم : " از اونجا که رسما ... کنکور ... انصراف .." این نوشته به اوایلی برمی گرده که تازه شروع به نوشتن وبلاگ کردم و واقعا قصد ادامه تحصیل رو (حداقل در ایران) نداشتم. اما شرایط همیشه در حال تغییر هست و فقط باید حواسمون جمع باشه تا بتونیم از اونها اونطور استفاده کنیم که ته هدفهامون برسیم و باز از اونجایی که برنامه بورسیه ام درست نشد دوباره از سلولهای خاکستری مغزم کمک گرفتم! دو تا راه که بیشتر نبود. یا برم خدمت مقدس و محکم پا بکوبم! (امراً) یا مثل بچه آدم بشینم سر درسم و واسه فوق بخونم. خلاصه اینکه از مهر راه دوم رو پیش گرفتم ... تا خدا چی بخواد ۲- از دوره گرد عزیزم معذرت ویزه می خوام که نتونستم اونطور که انتظار دارند داستانی رو که شروع به نوشبنش کردم ادامه بدم. اگه عمری بود آخرش رو سعی می کنم اونقدر خوب تموم کنم که جبران گذشته بشه + نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
تا اینجا همه چیز ساده بود و به قول فریدون مشیری "در خلوت دل خواسته گشتیم".
نزدیک های عید امسال بود که می خواستیم فکرهامون رو روی هم بگذاریم تا بتونیم توی عید هم همدیگر رو ببینیم و هردو به یک چیز مشترک فکر کردیم. یک شروع ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
... با هم نهالی را کاشتیم به امید دیدن روزی که درختی خواهد شد تا بارور شدن آروزهایمان را روی شاخه هایش نظاره کنیم. و در پی آن روزهای زیادی را در کنار هم بودیم. روزهای سرد و بارانی در هوایی "دو نفره" و روزهای آتش. بیشتر او را شناختم و او هم مرا. بله به کشف چیزی که روزی در دل آرزو می کردیم نزدیک شده بودیم. یک حس غریب اما لذت بخش. آرامش در کنار کسی که خود او را کشف کرده بودیم. خوشحال از رسیدن به سرزمین آرزوها و تازه شدن. آسمان صاف و شب آرام دست در دست هم در تاریکی شب راه ابریشم (جاده ایی خاکی که دانشجویان قبلی آن را کشف کرده بودند و حالا تبدیل به راهی کوتاه و میانبری سبز شده بود) + نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
چون این روزها حرف خاصی برای دوستای عزیزم ندارم فقط مهمونشون می کنم به دیدن یک تصویر زیبا امیدوارم خوشتون بیاد : + نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
سلام دوباره بعد از مدت نسبتا طولانی که نبودم به همه دوستای عزیزم شاید گفتن یا نوشتن بعضی چیزها خیلی سخت نباشه. مثلا راجع به سخت کوش بودن درست کار بودن عاقل بودن یا عاشق بودن! اما از بین همه این ها (وقتی که خود آدم در شرایطش قرار می گیره) عمل کردن به شعارها گاهی خیلی سخت می شه و بخصوص کارهایی که به احساسات مربوط می شه . قبل اینکه بخوام کمی از داستان زندگیم رو در یکسال گذشته تعریف کنم باید بگم که به یه چیز اعتقاد دارم و اون اینه که تا حالا هرچی رو که نهی کردم به سر خودم اومده و این ماجرا هم یکی از همون شعارهای همیشگی خودم بود که بهش مبتلا شدم و خودم رو وسط گود دیدم جایی که تنهایی و دیگران فقط از بیرونش فریاد می زنند ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
حالا دیگه با اطمینان می تونم بگم اگه تا به حال از رفتن به تهران مطمئن نبودم الان دیگه همه چیز قطعی شده اما ............. نکته اینه که فکر می کنم این تغییر هم مثل تغییر های قبلی می تونه باعث پیشرفت بشه و باید بهش مثبت نگاه کرد. بعضی وقت ها خودمم تو کف مثبت اندیشی خودم می مونم!
+ نوشته شده توسط امیر محمد در و ساعت
|
|
|